تبليغاتX
يك دختر اميدوار

به نام خدا

 

چقدر قشنگه تلاش برای نو شدن . برای تازگی . برای بهار .

این روزها همه باز در تکاپوی تازه شدن هستن . خیلی ها خونشونو تازه می کنن . خیلی ها وسایل خونشون رو خیلی ها لباسهاشونو .

و هستند خیلی هایی که علاوه بر تازه کردن ظاهرشون در فکر تازه کردن دلشون هستن . در فکر تازه کردن رابطه ها ، دوستی ها ، و با هم بودن ها . و خوش به حال اونها ...

راستی چرا هیچ وقت عید واسمون تکراری نمیشه؟

 

من همیشه اسفند رو خیلی بیشتر از عید دوست داشته م ، مخصوصا اواخرش رو . این روزهارو که همه در تلاشو تکاپو هستن . همه هیجان دارن . و همه شادن .

 

اما امسال دلم می خواد خیلی بیشتر به اسفند بچسبم . برعکس همه که روزشماری می کنند تا زود سالو تحویل بگیرن نمی دونم چرا من دلم نمی خواد این روزهای اسفندی تموم بشن . هر سال این حس رو داشته م  ولی امسال خیلی شدیدتره .

هر روزی که به عید نزدیک میشیم حس بچه ای رو دارم که مادرش برای بردن به جایی اونو دنبال خودش می کشه و اون مقاومت می کنه و پاهاش رو زمین کشیده میشه !

نمی دونم شاید از تجربه ی جدیدی که در انتظارمه می ترسم .

 

تجربه ی عید بدون بابا ...

 

هرچند هر روز لحظه ی تحویل سال رو بدون بابا تصور می کنم تا اون لحظه شوکه نشم . هر روز تو خیالم به بابا تبریک می گمو صورتشو می بوسمو می پرم تو بغلش تا اون روز احساس خلا نکنم اما باز هم می ترسم ...

 

همیشه محکم بودمو دوست دارم بازهم باشم . همیشه شاد بودمو دوست دارم از این به بعد هم باشم . شاد بودنو از زندگی لذت بردن به معنای از یاد بردن عزیزان از دست رفتمون نیست .

امسال هم مثل هر سال خونه تکونی کردم لباس نو خریدم و به فکر تصمیمات جدید هستم . اما اینها به این معنی نیست که نبود بابام برام راحته و اونو از یاد بردم .

 

خیلی حسرت ها به دل دارم خیلی آرزوها داشتم که با رفتن بابا دیگه به خیلی هاشون نخواهم رسید و خیلی خاطره ها دارم که با رفتن بابا دیگه تکرار نخواهند شد و اینها کافیه برای بزرگ شدن و دل بریدن از خیلی شادیها .

می دونین منظورم از بزرگ شدن چیه؟

وقتی بچه بودم با خودم فکر می کردم چقدر بزرگترها بی ذوق هستن !

با خودم فکر می کردم چرا براشون مهم نیست یکی از مهم ترین وسیله هاشونو همین طوری بدن به دیگری در حالی که من حاظرم بمیرم ولی عروسکمو ندم به بچه ی همسایه !

چرا وقتی سیزده بدر جایی نرن فکر نمی کنن آسمون قراره به زمین بیاد ؟

چرا وقتی از خونه ی دختر عموی مامان می خوایم برگردیم خونه من به خاطر جدا شدن از النازو تابش گریه م میگیره ولی مامان از اینکه می خواد از دختر عموش جدا بشه گریه ش نمی گیره؟

چرا لحظه ی سال تحویل چشماشون برق نمی زنه ؟

چرا واسه مهمونی رفتن ذوق نمی کنن؟

چرا به راحتی از بستنیشون میگذرنو میدنش به من؟

و خیلی چیزهای دیگه که برای من مهم بودنو برای بزرگترها نه ...

 

تا اینکه یواش یواش بزرگ شدمو دیدم این لذت ها هم برای من داره رنگ میبازه .

کم کم لذت هام محدود شدنو آرزوهام بزرگتر و ...

تا اینکه رسیدم به یک سال پیشو بزرگترین مهم ترین ارزشمندترین خواستنی ترین و بهترین چیز زندگیم یعنی پدرمو از دست دادم .

از اون روز به بعد همه ی دلخوشی هامو از دست دادم ...

 حالا منم به راحتی از دارایی هام میگذرمو می تونم به دیگران ببخشمشون چون بزرگترین دارایی زندگیمو پارسال برگردوندم به خدا ...

 دیگه اگه سیزده به در جایی نریم فکر نمی کنم آسمون به زمین اومده ...

دیگه اون چیزهایی که قبلا برام مهم بود  حالا اصلا برام مهم نیست جدا شدن از دوستها ، دل بریدن از دارایی ها و دست کشیدن از تفریح ها برام مهم نیستو برام مثل آب خوردنه چون دیگه بزرگترین جدایی و دلتنگی زندگی رو تجربه کردم.

حالا می فهمم دلیل بی ذوقی بزرگترها  به خاطر جای خالی های زیاد زندگیشون بود که اجازه نمیداد از بودن ها لذت ببرن دلیلش دیدن صحنه هایی بود که هیچ وقت از جلوی چشمشون کنار نمی رفت تا بتونن از صحنه ای دیگه لذت ببرن  ...

 هنوزم وقتی صدای نفس نفس زدن و تنگی نفس می شنوم دیوونه میشمو دلم میخواد فقط داد بزنم . با همه ی صحنه هایی که تو یک سال اخیر دیدم کنار اومدم جز این یکی .

طاقت شنیدن صدای نفس های سنگین کسی رو ندارم . خیلی به هم می ریزم خییییلیییی ... این یه صحنه به تنهایی باعث شده تو 22 سالگی خیلی از موهای شقیقه ی راستم سفید بشه ...

 

ولی خب با همه ی اینها یاد گرفتم که همیشه محکم زندگی کنم . به چیزهایی که از دست خواهند رفت دل نبندمو سعی کنم از زمان حال درست ترین استفاده رو بکنم .

اشتباه ترین کار زندگی اینه که افسوس بخوری ...

 واقعا اینو با تمام وجودم لمس کردم یعنی واقعا کار بیهوده اییه .

آدم باید همیشه طوری زندگی کنه که هیچ وقت احساس گناه نکنه و حسرت نخوره .

منم الان حسرت گذشته رو ندارم برای رفتن بابام افسوس نمی خورم چون وقتی بود  هم مثل حالا براش دختر خوبی بودم شاید بعضی وقتها به حکم اختلاف سن و سلیقه جرو بحث و اختلاف داشتیمو قهر و آشتی و پرخاش کردیم . اما هیچ وقت از حرفش تخدی نکردم هیچ وقت کاری برخلاف رضایتش نکردم هیچ وقت از وجودش غافل نشدم و هروقت در حقش بدی کردم در اسرع وقت اقدام به جبرانش کردم .

تنها چیزی که برای من درمان نداره دلتنگیه . همه چیز با زمان کمرنگ میشه اما امان از دلتنگی که با گذشت زمان شدیدتر و شدیدتر میشه . . .

 

یادتونه می گفتم عادت دارم هر سال سالی که گذشتو مرور کنم؟ پارسالم این کارو کرده بودم. اما امسال اینکارو نمی کنم . چون تک تک مطالب اینجا مروریه بر گذشته . دوست ندارم برگردم به عقب .

 

دوست دارم سال جدیدو با شادی شروع کنم . هر چند از اولین لحظات جای خالی بابام شدیدا احساس خواهد شد اما من تمام تلاشمو خواهم کرد تا پرانرژی باشم اگه جسم بابا رفته روحش در کنار ما خواهد بود و بیشتر از قبل مراقبمون خواهد بود باید بیشتر مواظب باشیم تا در حضورش اشتباهی مرتکب نشیم چون اون دیگه از فکر ما هم خبر داره .

 

اگه بابا نیست امسال بهمون عیدی بده عوضش مامان پررنگ تر از همیشه هست .

 اگه بابا نیست صورتش رو ببوسم عوضش دست مامان هست برای بوسه ای بیشتر.

 

هر چند سال پیش خییییلی سختی کشیدم اما نمی گم که سال بدی بود چون من تونستم از یکی از امتحانای سخت خدا سربلند بیرون بیام پس سال خوبی برای من بود .

 

و اما سال آینده :

 

هر چند می دونیم با گذر زمان شرایط زندگی بهتر نخواهد شد .

هر چند بدی ها و ظلم ها و فساد رفته رفته در حال افزایش باشه .

هر چند با جلو رفتن زمان بی ارزشی ها به ارزش و ارزش ها به بی ارزشی تبدیل بشه .

هر چند آدمهای شریف بی حرمت بشن و آدمهای ....  حرمتشون بالا بره .

هر چند آدمهای خدایی تنها بموننو آدمهای بی خدا روز به روز عزیز تر بشن.

هر چند مادیات بشه کانون توجه و تقوا بشه مایه ی سرافکندگی ...

هر چند ما آدمها رفته رفته بد تر بشیمو خدا تنها تر بشه ...

 

امیدوارم سال و دهه ی پیش رومون دوران خوبی برای زندگی باشه .

 

 

لحظه ی تحویل سال مهم نیست به خاطر زمان دقیقی که در تقویمها نوشته میشه

مهم نیست به خاطر گذر کره ی زمین به مداری جدید

مهم نیست به خاطر شروع فصل و سالی تازه

مهم نیست به خاطر صدای توپ و سفره ی هفت سینو لباسهای نو .

لحظه ی تحویل سال مهمه

 برای اینکه در یک لحظه تمام دلها متوجه یک نقطه میشه و تمام زبانها به دعا می چرخه ... و چیزهایی از خدا می خواد که خیرو بهترینند

لحظه ی تحویل سال برای این مهمه که همه از خدا برای خودشون و دیگران بهترین هارو می خوان ...

 

دعا تو لحظه ی تحویل سال یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگی منه . به نظرم اصلا مهم نیست این دعا چی باشه یا به چه زبونی باشه چه عربی باشه چه فارسی چه ترکی یا هر زبون دیگه ای مهم اینه که به سوی یک مبدا باشه . . .

 

دعای سال تحویل رو خییییلی دوست دارم مخصوصا  یا محول الحول والاحوالش رو هر سال وقتی به این قسمت می رسم خود بخود یاد شخصیت حرّ ریاحی می افتم . حرّو خیلی دوست دارم به خاطر همین تغییر حالش و همیشه از خدا می خوام کمکم کنه راه حق رو از باطل تشخیص بدم قبل از اینکه دیر بشه ...

 

 لحظه ی سال تحویل برای همه دعا خواهم کرد . برای همه بهترین هارو خواهم خواست .

و برای خودم دعا خواهم کرد تا امام زمان برام دعا کنه .

 

شما هم برای من دعا کنین .

دعا کنین سال جدید رو خوب شروع کنم .

دعا کنین لحظه ی تحویل سال دلم نگیره به خاطر نبود بابام .

دعا کنین وقتی رفتم خونه ی عمه م عید دیدنی با دیدن چهره ی شدیدا شبیهش به بابام داغون نشمو جای خالی بابامو بتونم تحمل کنم .

دعا کنین سال آینده هیچ کدوم غم و غصه نبینیم .

دعا کنین کاری نکنیم دل خدارو بشکونیم .

دعا کنین که بهترین باشیم تا سال جدید برامون بهترین باشه .

 

 

بعد از عید تو وبلاگ جدیدم منتظر تمام دوستهای قدیمیم خواهم بود . ممنونم که همیشه همراهم بودینو تو شادی و غم تنهام نذاشتین .

 

این جمله رو خیلی دوست دارم :

عید آمد و کبوتر خواب می بیند ماهی قرمز شده است .

 

عیدتون مبارک  ...

 

سنبلی که خانومی جونم هر سال برام میفرسته :

مرسی خانومی مهربونم

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 6 بعد از ظهر نويسنده رويا